![]() |
![]() |
|
| مي خواره و سرگشته و رنديم و نظر باز ..... وان كس كه چو ما نيست در اين شهر كدام است |
|
از مرگ نمی هراسم،راز و رمز عجیبی است، اما عجیب تر اینکه همواره مرگ را مثل سفری مرموز و اکتشافی دوست داشته ام ... مرگ را چشمان اشکبار ما لکه دار کرده است، و گر نه موهبتی است که فقط یک قلب مطمئن و یک روح آرام می تواند به آن برسد! هیچ فکر کرده ای که مردن هم اتفاق قشنگی است!؟ شاید اگر چشمهایت از طرف این دنیا به مرگ نگاه کند، بی درنگ به حرف من بخندی. اما چشمانی لازم است تا مرگ را از سوی حقیقی آن، از عالمی ورای این خاک فانی نگاه کند... آنوفت می بینی مردن سیاه نیست، آبی است، سپید است، قرمز است، رنگ زیبا ترین و شادترین گل های دنیاست. آخر جاده ی مرگ خداوند نشسته است و آنقدر چشمهایش مهربان است که شک دارم گوشه اش حتی اخمی بردارد، و همین وقت عذاب ما آغاز می شود. نه جهنمی هستف نه شکنجه ای، که عذاب ما از سرشاری مهر و عاطفه ی بی نظیر او آغاز می شود. از شرم آن هنگام که رو به روی او ایستاده ای و منتظری تا تشری به تو بزند، اما اوست که با عشق عجیب و غریبش تو را می نوازد و تو می خواهی هزار بار در آتشی سوزان بیفتی اما دیگر این همه عاطفه را تاب نیاوری... چقدر مردن زیباست! و چقدر دور مانده ایم از آن معنای قشنگی که لا بلای رخت های سیاهمان رنگ چرک و مرده گرفته است! مرگ را جور دیگری باید دید، آن گونه که زندگی را... معنای زشت مرگ و معنای کسالت بار زندگی درون خود ما نهفته است. وگر نه هردوف نه دو روی سکه که یک روی آنند. مردن هیچ گاه آخر راه نیست. مرگ همیشه آغاز است. آغاز راهی که به نگاه مهربان خداوند ختم می شود. و خوشا به حال آنان که چشم در چشم او دوخته اندو حس می کنند به عشق رسیده اند. عشق مطلق و محض، که در باور این دنیای ما نمی گنجد. آری جز با مرگ هیچ یک از این موهبت ها میسر نیست و عاقبت روزی همگی ما مرگ را در آغوش گرفته و به انتهای جاده خواهیم رسید. همان جا که خدای مهربان منتظر ایستاده است و با مهرو لبخند به استقبال بندگانش میرود. همان جا که عزیزانمان پیش از این رفته اند و به آراممش جاودانی رسیده اند. همان جا که من هم چون تو از آن دور مانده ایم و دور نیست روز رفتن...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 23:9 توسط سیما ملکی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 20:28 توسط سیما ملکی |
|
|
حرف های ما هنوز نا تمام ... تا نگاه می کنیوقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 20:21 توسط سیما ملکی |
|
|
دلم گرفته هوارتا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:6 توسط سیما ملکی |
|
|
توي خاك باغ خونه،يه روزي دست زمونه مارو كاشت با مهربوني،پيش هم مثل دو دونه ما تو باغ مأوا گرفتيم، بارون اومد پا گرفتيم دوتايي تو خاك باغچه،ريشه كرديم،جا گرفتيم غافل از رنگ گلامون، غم فرداي دلامون غافل از رنگ گلامون، غم فرداي دلامون تويه خاك،زير يه بارون،توي يه باغ، روي يه زمين گل اون شد گل سرخ، گل من زرد و غمين گل اون گلهاي شادي، گل من گلهاي درد اون تو گلخونه ي گرمه، من اسير باد سرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 19:55 توسط سیما ملکی |
|
|
بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ، بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ... ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت . می گویند :" خواستن توانستن است" ... می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است". اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟ نخواهد برخیزد و بایستد؟ همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم، باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ." من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!! من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ... حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم . ...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن ! آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟ زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟ در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده باور معجزه جاریست ، مگر شک داری ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:47 توسط سیما ملکی |
|
|
چشمان زيبايت را دوست دارم اي اوج هستي. اي كه تمام خاطراتم در قلب سبز و زيبايت تداعي مي شود. امشب از آسمان نيلي دلم با تو سخن مي گويم و بارها نامت را به زبان مي آورم. ستارگان را همچون مرواريدهاي درخشان به تو تقديم مي كنم و همچون آهوي خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم |آورد. از جنگل سبز چشمانت عبور مي كنم و عاشقانه به باغ دلت پناه مي آورم و وجود شقايقهاي سرخ را همچون ستارگان آسماني باور دارم و مانند نگين هاي درخشنده رهسپار آسمان آبيت مي شوم. اي كه همه وجودت هستي من است و اي كه همه خوبي هايت را در وجود خود احساس مي كنم و هميشه صداي مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعي خواهم كرد. امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و هميشه نگاه زيبايت را در اعماق قلب خويش زنده نگاه خواهم داشت و هر بار با ياد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناوربراي هميشه بوته اي ياس به يادكار، در قلب خويش خواهم كاشت. اي خاطره سبز من ، با تمام وجود، گلبرگ هاي ياس عشقت را آبياري خواهم كرد و تا ابد سرزمين سبز عشقت را با ياد تو آباد خواهم ساخت و تا هميشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاريكي شب، عاشقانه به تو مي انديشم و آرام و بي صدا به خواب هميشگي سفر خواهم كرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 2:35 توسط سیما ملکی |
|
|
تو صداي آواز بارون، طپش قلب خاكي مثل گريه تسكين دردي، مثل يه سوره پاكي طعم غربت رو لباته، مثل يه كولي عاشق راز جنگل تو چشاته، گونه هات رنگ شقايق بي تو شمع و گل مي ميره،خونه رنگ غم مي گيره تو نذار بمونم تنها، مي دوني دلم مي گيره وسعت قلب تو قد يه دنياست خواستنت واسه من مثل يه روياست بوي تو بوي بارون ، بوي ياسه دست من ساقه هاي التماسه بي تو مي ميرن گلاي ناز گلدون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:18 توسط سیما ملکی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:50 توسط سیما ملکی |
|
|
پس بده عشقمو تا برم، من واسه جدايي حاضرم كه من تنها تو بي دردي،چرا خون به دلم كردي؟ يه زندگي فداي تو شد، فداي لحظه هاي تو شد بذار برم فراموشت كنم عزيزم دل من ديگه تو رو لايق عشق نمي دونه دل من خسته شده نمي كشه ، نمي تونه تو يه خوابي، تمومش كن بذارباز شه چشاي من از اين راه پر از چاله، ديگه بريده پاي من پس بده عشقمو تا برم، من واسه جدايي حاضرم كه من تنها تو بي دردي،چرا خون به دلم كردي؟ يه زندگي فداي تو شد، فداي لحظه هاي تو شد مي خوام برم شايد بتونم تو خاطرت زنده بمونم تا ترك آغوشت كنم عزيزم دل من ديگه تو رو لايق عشق نمي دونه دل من خسته شده نمي كشه ، نمي تونه تو يه خوابي، تمومش كن بذارباز شه چشاي من از اين راه پر از چاله، ديگه بريده پاي من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:46 توسط سیما ملکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از پس دیوار های سرخ انتظار
این منم تنها که با چشمانی خونبار با دستانی لرزان و با قلبی آکنده از امید تو را فریاد میزنم ای عشق!!! |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 بهمن 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
Google Yahoo! عشق و نفرت نگارخانه پن تک لیلا الهه زیگورات ورود ممنوع! گلستان سینوس آلفا رنگ فردا عشق رویایی |
|
RSS
|